تبليغاتX

hits.

هستی


 

من زير آسمان بلند هستم ...
راه مي روم ...
نفس مي کشم ...
من اين روز ها زياد دلم مي گيرد ...
حس مي کنم در اين لحظه نا شناخته ترينم ...
عادت ميکنم به فهميدن ...
کنار مي آيم با بودن ...
طي مي کنم با زندگي ...
گذر مي کنم از اتفاق ...
دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و تبسمي طولاني !!!


يک تبسم زيرکانه و يک عروسک بازي کودکانه کافي بود براي عاشق کردنم و تو اين کار را کردي
و من مثل کودکي عاشقت شدم
و تو شدي شاهزاده تمام قصه هايم
و چقدر ساده عاشقم کردي
وچقدر ساده تر رهايم کردي

 

اي دل من تو خوب مي داني
با هميم و هميشه زنداني
من براي تو, تو براي من
غرق در گريه هاي پنهاني
من ز دنيا دل پري دارم
گاه اگر مي کنم غزلخواني
شعرهايم تجسم درد است
لحظه هايم پر از پريشاني
شعر يعني تاملي در بغض
بغض يعني سکوت باراني
دستها از بهانه پينه پر است
زخم ها مي کند گل افشاني
ساحلي دور, زورقي خسته
موج هايي دوباره طوفاني
کاش در مطلع غزل بودم
داغم از لحظه هاي پاياني.

 

نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 3:35 توسط آهو |


شگفتا وقتي که بود نمي ديدم وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود....وقتي شنيدم که نخواند!
چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد وزلال
در برابرت مي جوشد و مي نالد و مي خواند تشنه آتش باشي نه آب!
و چشمه که خشکيدچشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخار شد وبه هوا رفت
و آتش کوير را تاخت و در خود گداخت   و از زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد
توتشنه آب گردي و نه تشنه آتش! و بعد عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود
از غم نبودن تو مي گداخت

<شريعتي>


صدا کن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است
که در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن اداراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد.
و خاصيت عشق اين است.

کسي نيست,
بيا زندگي را بدزديم , آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين , عقربک هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي کنند
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نوراني عشق را.
مرا گرم کن.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 3:36 توسط آهو |

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

گر از قفس گریزم

کجا روم کجا من

کجا روم که راهی

به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم

به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل

نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

ز بودنم چه افزود

نبودنم چه کاهد

که گویدم به پاسخ

که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 4:20 توسط آهو |

پوچ

ديدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
مي رميدي
مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه
ناشكيبا مرا در پي خويش
ميكشيدي
ميكشيدي
آخرين بار
آخرين بار
آخرين لحظه تلخ ديدار
سر به سر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد و من گوش كردم
خش خش برگهاي خزان را
باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز در كام موجم كشاندي
گر چه در پرنيان غمي شوم
سالها در دلم زيستي تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چيستي تو
كيستي تو

نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 5:7 توسط آهو |

 

تن تو ظهر تابستونو به یادم می یاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم می یاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخیه زندونو به یادم می یاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

تو مثل وسوسه ی شکاره یه شاپرکی

تو مثل شوقه رها کردن یه بادبادکی

تو همیشه مثل یه قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردنه یه عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

گلای اطلسی از دیدنه تو رنگ می بازم

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 

 

 

 

بهترین روز دیدن تو

بهترین حرف گفتن از تو

زندگی هستی و بودن

یعنی خواستن,خواستن تو

بهترین خاطره از تو

یادگار عمر من تو

دورترین راه واسه من کمترین فاصله از تو

 

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 4:53 توسط آهو |

به نام حق:

به نام آنکه دوستی را آفرید, عشق را, رنگ را.....

به نام آنکه کلمه را آفرید,و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که خواستم از او بگویم, که هر چه بود, پیش از هر کلامی, خودش گفته بود, باید این وازه ها ی کوچک را شست,سالهاست دچارش هستم, و چه سخت بود بیدلی را, ساختن خانه ای در دل, و این دل بی نهایت, چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش, او رفت و من نشناختمش, در تمام میخکهای سر هر دیوار, آواز غربتش را شنیدم اما باز هم نشناختمش, همانگونه که بغضهای گاه و بی گاهم را نشناختم. یا طولانی ترین ثانیه های تنهاییم که بعد از سر آغاز کلامم, فقط خود او می داند که آن ثانیه ها چگونه گذشت.فقط آن قدر او را شناختم  که در سایه های افتاده به کلامش, به دنبال جای پای خدا باشم. اینجا, هر چه هست, جز با صداقت او و کلام و نقشهای او , حوض بی ماهیست. یا وسعتی بی وازه, و شاید مزرعه ای باشد بازاغچه ای بر سر آن زاغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش, اینجا را هدیه اش می کنم, به آنکس که برای سبدهای پر خوابمان, سیب آورد, حیف که برای خوردن آن سیب, تنها بودیم....

 

 

 

 

 

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد.

 

« لحظه ای فراموشت نمی کنم

حتی در روشن ترین لحظـات »

 

 

 

نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 6:10 توسط آهو |

 

دلم گرفته
وقت دلتنگي

دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است .
و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو ، كه روي شاخة نارنج مي‌شود خاموش
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دوبرگ اين گل شب‌بوست
نه ، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي‌رهاند .
و فكر مي‌كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد .


و تو را مي‌خوانم اي دلتنگ ديدارهاي سنگين من ،
و تو را كه در نوسان درياها غرق شده‌اي و به انعكاس خدا مي‌انديشي .
من اينك در آسمان شبهايم ديوانه‌وار به جستجو تو مي‌آيم تا جريمه عشق را از تو باز پس گيرم .
و هميشه ايام براي پايداريت مي‌بارم و تو را نمناك خواهم كرد
و خود را از تو لبريز خواهم نمود
و خواهم گريست و خواهم باريد زيرادلتنگ لبهايت هستم تابراي من ازبهانه‌اي بي پايان بازنشود
 و مرا به سوگ اشكهايم ببرد
و تو را خواهم خواند اي پر از دلتنگي ماه
به ديدارم بيا و تو نيز مرا بخوان.
 
 

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 20:57 توسط آهو |

 

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسيــــار بــــود رود در آن بـــرزخ کبــــود

اما دريغ, زهره ي دريـا شدن نداشــت

در آن کوير سوخته, آن خاک بي بهار

حتي علف اجازه ي زيبا شدن نداشـت

گم بودن در عمق زمين شانـــه ي بـــهار

بي تو ولي زمينـه ي پيـــدا شدن نداشـت

دل ها اگر چه صاف, ولــي از هــراس سنــگ

آيينــه بــود و مــيــل تماشــا شــدن نداشـــت

چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق

اين عقده تا هميشه سر وا شدن نداشت

 

 

.........................................................................................

 

 

 هر روز دلــم در غــم تو زارتــر اســت

وز من دل بی رحم تو بی زارتر است

بگذاشتـــیم, غــم تو نگذاشــت مــرا

حقـا که غمــت از تو وفــادارتـر است

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 3:58 توسط آهو |

 

گاهی فکر می کنم زندگی یک پل است. یک پل بین تولد و ابدیت .....

در برابر دیار ناشناخته ی قبل از تولد و دنیای نا مفهوم و تاریک مرگ همه ی هستی_ زندگی قابل لمس ما آدمها تنها یک لحظه است. برای یک لحظه روی پل زندگی قرار می گیریم, بازی می کنیم, می خندیم شیطنت می کنیم, عاشق می شویم... شکست می خوریم, پیروزی می شویم, و بعد غم در دامانمان می نشیند... و سر انجام پیر و خمیده, با کوله باری از آرزوهای فرو کوفته از پل می گذریم و... در ابدیت محو می شویم .

 

شب شد خیال آمدنت را به من بده

حس عزیز در زدنت را به من بده

امشب شبیه عشق رها شو درون من

روح شگرف بی بدنت را به من بده

ای مثل صبح آمده از لمس آفتاب

من سردم است پیراهنت را به من بده

اینجا میان موزه ی شب خاک می خورم

یک شب هوای پر زدنت را به من بده...........

 

 

نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 22:27 توسط آهو |

 

 

تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو, زندان کشیدن رنج کشیدن بخاطر تو بزرگترین لذت زندگی من است.

از شادی توست که من دل می خندم و از امیدهای توست که برق امیدی در چشمان خسته ام می درخشد.

دریاب! مرا دریاب :

من تو را دوست می دارم. آزادی تو مذهب من است, خوشبختی تو عشق من است و آینده تو تنها آرزوی من.

آهو

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 22:27 توسط آهو |

 

همیشه همراه

دلتنگی های مرا تو می خوانی

قصه ی مرا تو می دانی

اشک های مرا تو میریزی

عشق مرا تو فریاد می کنی

باغ شعر مرا تو می پروزانی

ای همیشه همراه

دست های سرگردانم را

از گلبوته های مهر پر کردی

و غبار از وازه هایم برگرفتی

کدام کوه

          کدام دریا

                     مارا از هم دور می کند,

دلهای ما را ساقه های نور

                              پیوند می زند

ای همیشه همراه ............................

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 22:17 توسط آهو |

 

سلام بچه ها 18 اردیبهشت تولد منه پیشاپیش تولدمو به خودم تبریک می گم چون ممکنه هیچ کس یادش نباشه  این مطلب هم تقدیم می کنم به همه شما دوستانه گلم

 

 

 

ای که بیست سالگی ام با ظهور تو آغاز شد و شبهایم با چشمهای تو هم راز شد........................

آری تو سر آغاز جوانی ام بودی, تو غزل خوان, غزل های ناسروده ام بودی تو بغض تابستانی ام را شکستی و مرا به گریه ی پاییزی نشاندی.

خوشبخت پاییزی من تمام لحظه هایم را به پای دقایق تو زرد کردم و زندگی ام را به باد پاییزی بخشیدم تو مرا به انتظار کدام بهار بازیچه ی پاییز کردی, تو آن ارغوان را که بی صدا, اسم تو را در خود فریاد می زد و شبها با خیال تو می بارید و روزها گیسوان خیالش را نسیم یادت شانه می کرد تو آن ارغوان را به رنگ شقایق زخمی کردی, آری تو ..............

تو روزی با دستهایت به ارغوان زندگانی بخشیدی و امروز با همان دستها ارغوان را شکستی و روی تمام لحظه های زندگی او با آن دستان فریبکارت خطی از خوابی ابدی کشیدی ................

آری تو ارغوان را از یاد بردی......................

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 22:18 توسط آهو |

 

گريز و درد

 

رفتم, مراببخش ومگواو وفانداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم, که داغ بوسه ي پرحسرت ترا

با اشکهاي ديده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو,مگو, که چرا رفت,ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

ازپرده ي خموشي و ظلمت, چو نورصبح

بيرون فتاده بود به يکباره راز ما

 

رفتم,که گم شوم چويکي قطره اشک گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم,که درسياهي يک گوربي نشان

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگي

 

من ازدو چشم روشن وگريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش  سرد هجر

آزرده از ملامــت وجدان گريخـتم

 

اي سينه در حرارت سوزان خودبسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مــگير

مي خواستم که شعله شوم سرکشي کنم

مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير

 

روحي مشوشم که شبي بي خبر زخويش

در دامن سکوت بتلخي گريستـــم

نالان زکرده هاوپشيمان زگفته ها

ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

 

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 21:58 توسط آهو |

 

یک روز هم اگر بیشتر مرا درک می کردی

آخرین شعرم را

در گلدان نمی رویاندم تا

در انفعالی از اندوه

گداختگی بی تو بودن را

در شومینه برقصد

و من ناگزیری خودم را

به تماشای شعله بیارم و به روزهایی اندیشه کنم

که وسعت تو را

یک دنیا می دیدم

و در تمام ثانیه ها

تصویری را در خیال

روی بوم خاطرات

به بند می کشیدیم

دو نیم در یک قاب

وقتی پلک گشودم

نگاه سترون تو در آخرین رنگین کمان

مرا آنچنان برگریزان کرد

که از عریانی من پاییز

دل از تماشا بر گرفت.

برهان عشق چیزی نیست جز دلهای که داغ شقایق دارند و نگاه هایی که رنگ دریا را به خود گرفته اند. درد مشترکی که میان ماست, یک برهان است, برهان عشق.

آّهو

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 19:31 توسط آهو |

 

 

ای انتظار!بمان. تو را در سینه نگاه خواهم داشت شاید روزی, نسیمی از دیار عاشقان, عطر شقایق ها را به ارمغان بیاورد. شاید نسیمی از گلستان, سراسر سرزمین دلم را از بهار لبریز کند... امشب پنجره ی دلم را به آسمان همین شهر بی انتها خواهم گشود…………………..

نمی توان به درختان تکیه کنم

به درختانی که به من پشت کرده اند

باران که می آید

چترهاشان را می بندند

خیس

و من خیس تر از همیشه چکه می کنم!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:39 توسط آهو |

 

نگاهم مي کني اما به سردي

نه تنها من تــو با دنيـــاي دردي

نخواه از من گناهــت را ببخشــــم

تو مي دانــــي که با اين دل چـه کردي

برو نا مهربــــــان بيگانـــــــه با خود

تو هرلحظه به رنگي در مي آيي

رها کن اين دل ديوانــــه ام را

برو دير آمـــدي ديــــــر آشنايـــــي

وفا کردم,خطا کردم نماندي در کنارم

مکن افسون دلم پرخون تورا باور ندارم

مي آيي در کنــارم مـــي نشـــيني

ز عشقت قصه اي گويي برايـــم

دلم با تو نگاهت در نگاهـــم

به تو گويم رهايم کن رهايـــــــم

به سر آهنگ رفتـــــن داري آنگــــــــه

به روي قلــــب مـــن پا مي گذاري

توميگفتي که مي ماني دريغا

مرا تنهاي تنها مي گـــذاري

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 19:46 توسط آهو |

 

 

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران وای باران

پر مرغان نگاهم را شست

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 19:34 توسط آهو |

 

سکوت, شکستنی

نگاه گره خوردنی ست

دست ها بوسیدنی

و رسیدن به تو علامت ممنوع دارد

شمع نیستم که سوسو بزنم

قصه نیستم که کهنه شوم

یا چیزی که ندانی

من در توام که پیدا نیستم

و قلب ام اجازه دخول می خواهد

می خواهم وارد شوم

من راه به سوی تو را یافته ام

مجالی بده هنوز از پا نیفتاده ام

من صدای قلب ات

را از زیر گل پیراهن ات می شنوم.

 

 

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1385ساعت 13:41 توسط آهو |

 

 

آری آغاز دوست داشتن است

و پایان راه نا پیدا !

و من به پایان را نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

.....................................................

با سلام

صمیمانه ترین تبریکاتم را  در رسیدن بهاری سبز تقدیمتان می کنم .

باشد که در این سال جدید هر روز خورشیدی روشن بردفترزندگیتان بتابد.

آرزومند آرزوهای شیرنتان : آهــــــــــــــــــو

 

                

 

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 12:53 توسط آهو |

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیئنه ی بهشت , اما .... آه

بیش از شب روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بست است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

 

 

این هم یه شعر دیگه از گوگوش عزیز تقدیم به همه ی دوستانه گلم.

 

 

همسفر

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته

نبودنت فاجعه بودنت امنیت

تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی

که از قبیله ی من یه آسمون جدایی

 

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی

توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی

پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی

قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

 

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

 

ای بوی تو گرفته تنپوش کهنه ی من

چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن